تبليغاتX
محشر نی نی
من مامان ندالم
 

سايه شدم، و صدا كردم:

كو مرز پريدن ها، ديدن ها؟ كو اوج « نه من »، دره « او » ؟

و ندا آمد: لب بسته بپو.

مرغي رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.

و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهايي تنها باد!

دستم در كوه سحر « او » مي چيد، « او » مي چيد.

و ندا آمد: و هجومي از خورشيد.

از صخره شدم بال. در هر گام، دنيايي تنهاتر، زيباتر.

و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!

آوازي از ره دور: جنگل ها مي خوانند؟

و ندا آمد: خلوت ها مي آيند.

و شياري ز هراس.

و ندا آمد، پرده ز هم وا بايد، درها هم

و ندا آمد: پرها هم

 

سهراب سپهري

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 14:6  توسط محشل باستانی  | 

۳۶- سیزده به دل
 املوز قلال بود یکی دوستای قدیمیه بابا با خانومش بیاد خونه ما عید دیدنی...بهد خاله صهبا هم به بابا گوفته بود که املوزو همه بلیم بیلون سیزده به دل...بهد من گوفتم: بابا ما که مهمون دالیم...بابا هم گوفت : "نو پلابلم هانی... اونو میپیچونیم...نمیشه که حلف خاله صهبا لو زمین بمونه...!"بهد دیگه قلال شد که همه با هم بلیم بیلون...!

بهد که آماده شده بودیم بلیم....یه دفه ماشین دوست بابا لو از دول دیدیم که داله میاد...بابا توند دست منو گلفت و بلد طبخه ی بالایی و تو لاه پله وایسادیم...بهد دوست بابا اومد زنگ دل خونه ی ما لو چند بال زد...بهد بابا به من گوفت:"محشل...عسیسم...بولو به این آقا بگو اینا خونه نیستن... لفتن موسافلت...!" بهد من لفتم پایین و گوفتم:" آقا... ما خونه نیستیم...!" بهد آقاهه گوفت:"پس شوما کوجا تشلیف دالین...؟" من گوفتم :"ما لفتیم مسافلت...!"

بهد کامی لو دیدم که داله از پله ها پایین میاد...اومد پیش من و گوفت: "محشلی.. بابات تو لاه پله بود...فک کونم دنبال تو میگلده...!" بهد دوست بابا بولند گوفت:" ما که لفتیم...ولی زشته از الان به بچه دولوق یاد بدین...!" بهد که لفتن بابا اومد پایین و گوفت: "هاولی شــــــــــت...ضایع شودیم لفت...!"بهد هم یه تو سلی موحکم به کامی زد و گوفت: "تواز کوجا پیدات شود...توله سگ...؟!"

بهد همه با هم لاه افتادیم لفتیم سیزده به دل...دوتا ماشین بودیم ...بابا مامان شیلا و بابا مامان کامی تو یه ماشین...بابا و خاله صهبا و من و شیلا و کامی هم تو یه ماشین...منو کامی همش از پنجله بیلونو تماشا میکلدیم...تو لاه دو تا اولاق دیدم که یکیشون دو تا پای جولوییشو گوذاشته بود لو کمل اون یکی...بهد من از بابا پلسیدم:"بابا این اولاقا دالن چیکال میکونن...؟!" بهد بابا و خاله صهبا خندیدن...بهد بابا گوفت: "هیچی عسیسم...دالن بازی میکونن...!" یه دفه کامی گوفت: "نـــــــــــــه...اینا بازی نمیکونن که...دالن...!" یه دفه بابا زد لو تلمز و به کامی گوفت: "بولو گوم شو تو ماشین خودتون...!!!"

بهد که لسیدسم پیاده شودیم وزیل یه دلخت نشستیم...بهد همه با هم لفتیم سبزه هالو توی لودخونه انداختیم...بهد منو شیلا و کامی سبزه گله زدیم و آلزو کلدیم...کامی وختی داشت سبزه هالو گله میزد گوفت: "یهنی میشه امسال خاله صهبا لو تو لباس علوسی ببینم...!"بابا هم زیل سایه ی یه دلخت دلاز کشیده بود و خاله صهبا واسش میوه پوست میکند و میذاشت دهن بابا...بابا هم هی انگوشتشوگاز میگلفت...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 13:33  توسط محشل باستانی  | 


املوز چال شنبه سولی بود...چال شنبه سولی یهنی اینکه تا عید نولوز دیگه چال شنبه نباشه...فخط یه دونه باشه...بهد هم آدما بیان تو خیابونا و تلقه بزنن و نالنجک بندازن و دلختا لو بسوزونن و همه جا لو آتیش بزنن و هی بلخصن ...پولیسا هم کالی به کاله کسی نداشته باشن...!

کامی از صبح انواع مواد موحتلقه لو واسه شب آماده کلده بود...تلقه ده زمانه ، فشفشه موشکی ، نالنجک دستی ، کوکتول مولوتوف با یه پیت بنزین...!تازه می خواست انلژیه هسته ای هم بخله ولی گیلش نیومده بود...شب همه پسل دوختلا اومده بودن تو کوچه آتیش بازی...انقدشولووووخ شوده بود...یه آتیش گونده تو خیابون بود که همه از لوش میپلیدن...شیلا هم از هی لو آتیش می پلید و پسلا بلاش دست میزدن...اونم دوباله میلفت می پلید...!

خاله صهبا صدای ضبط ماشینشو بوولند کلده بود و پسلا باش دول آتیش لخص تکنو میزدن...منو خاله صهبا هم داشتیم یواشکی کنال ماشین میلخصیدیم...بهد دو تا پولیس اومدن طلفمون...یکیشون گوفت: خواهلم لطفا" شئونات اسلامی لو لعایت کونین...! بهد خاله صهبا لوسلی شو سلش کلدو آستیناشو آوولد پایین...! منم لفتم لوسلی کوچولومو از تو ماشین آوولدمو سلم کلدم...بهد که لفتن دوباله لخصیدیم...!

من یه دونه فشفشه ی موشکی از شیلا گلفتم... بابا نذاشت خودم لوشنش کونم...گوفت:" خطلناکه عسیسم...من لوشنش میکنم...تو فقط سلشو بالا بگیل که بله تو آسمون..." من با دستم گلفتمش و بابا با فندک فیتیلشو لوشن کلد و دوباله گوفت: عسیسم لو به بالا بگیلش...! یه دفه فشفشهه دل لفت و ویــــــژژژژژژژژژژ...خولد به پشت بابای شیلا و یه دود زلد ازش بیلون اومد...بهد بابای شیلا بلگشت و ما لو نیگا کلد...بابا یه دفه لوشو چلخوند اونطلف...! به خودا من لو به بالا گلفته بودمش...!

کامی کنال دیوال یه آتیش دلست کلده بود و میخواست از لوش بپله...یه خولده عخب لفت بهد گوفت:" با یاد زلتشت پاکزاد از لو آتیش میپلم تا بدی ها بسوزه و نیکی باقی بمانه"...بهد تند دووید از لو آتیش پلیدو با صولت لفت تو دیوال...بهد افتاد تو آتیش...شلوالش آتیش گلفت...باباش که تازه متوجه ی عمخ فاجهه شوده بود اومد و توندشلوالشو از پاش دل آوولد...بهد عمو مانی خندید و گوفت: چلا نذاشتین بدی ها بسوزه...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 13:33  توسط محشل باستانی  | 

املوز تو مهد که بودیم مملی یه چیز خنده دال بهم یاد داد…گوفت: محشل بگو دوچلخه…! منم گوفتم:دوچلخه…! بهد گوفت: سیبیل بابات می چلخه…!بهد گوفت:حالا بگو پنیل...منم گوفتم: پنیل…! بهد گوفت: بولو بمیل…! بهد دو تایی با هم خندیدیم…! بهد که خانوم معلم اومد تو کلاس من بولند شودم و گوفتم:خانوم اجازه…بگو دوچلخه…!بهد خانوم معلم خندید و گوفت : دوچلخه…! بهد من بولند گوفتم : بولو بمـــــــــیل…! بهدش بولند بولندخندیدم...ولی هیج کودوم از بچه ها نخندیدن...!!!

ظهل بابا اومد مهد دنبال من ...وختی که بلگشتیم خونه دیدیم جولو دل خونه یه کامیون وایساده ...شیلا و مامانش و باباش با چند آقای دیگه داشتن وسایل پشت کامیون لو خالی میکلدن تو حیاط ...شیلا گوفت: کامی اینا خونه شونو فولوختن اومدن یه واحد از اینجا لو خلیدن...! بابا گوفت: "وات ده فاک...؟ اینا قلاله اینجا زندگی کنند...؟ وا مصیبتا..."بهد بابای شیلا بابا لو صدا زد که یه دست کمکشون کنه...! کامی هم پشت فلمون کامیون نشسته بود و هی فلمون و می چلخوند و میگفت : زود بال و خالی کونین...میخوام بلم...!

وختی والد خونه شدیم دیدم عمه دیبا هم اینجاس...عمه دیبا به بابا گوفت: از این به بهد باید بیشتل ملاقب تلبیت محشل باشی...با اسباب کشیه این خانواده به این مجتمع باید هل لوز شاهد یه دلدسل بود...! بابا هم گوفت : آلـــــــه بابا...این بچشون سل تا پا شلالته...باید کل هیکلشو شطلنجی کونن...! بهد من از بابا پلسیدم : بابا " اسباب کشی"فوحشه...؟! بابا گوفت :" نه عسیسم ..."! ولی فکل کنم یه بال بابا به یکی از دوستاش یه چیز اینجولی گوفت...!!!

وختی اسباب کشیه کامی اینا تموم شود همه لفتن خونه هاشون تا استلاحت کنن...بهد کامی اومد دل خونه ی ما و گوفت: محشلی بیا بازی...! بهد بابا گوفت :محشل نمیتونه بیاد بازی ... ما می خوایم بلیم بیلون...!بهد کامی لفته بود دم دله خونه ی خاله صهبا...به خاله صهبا گوفته بود خاله بیا دکتل بازی کونیم...! تازشم به خاله صهبا گوفته بود که دیگه نگلان تهنایی نباشه...چون خودش شبها میله پیشش میخوابه...!

شب من و بابا داشتیم از بیلون بل می گشتیم...وختی لسیدیم خونه دیدیم کامی پشت دل خونمون وایساده و یه پیچ گوشتی گوذاشته لو زنگ دلمون و با چکوش داله میزنه لوش...! بهد بابا بهش گوفت: چلا همچی میکونی بچه...؟ کامی گوفت: فکل کلدم زنگتون خلابه که دلو بازنمیکونن...خواستم دلستش کونم...! بهد بابا گوفت: تو که دالی زنگو به فاک میدی بوزمجه...! بهد کامی گوفت: نه... آی ام خودم اینکاله...!!! بهد یه ضلبه ی موحکم با چکوش زد و زنگ دلمونو خاکشیل کلد...! بهد بابا کیفشو گوذاشت زمین و یه نفس عمیخ کشید و گوفت: و آنگاه غضب الهی بل ما فولود آمد...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 13:31  توسط محشل باستانی  | 

واااااااااااای...املوز تولد من بود ، اینقد خوش گوذشت...یه عااااالمه هم کادوهای خوگشل خوگشل گیلم اومد...همه همسایه ها تو جشن تولدم بودن...همه ی نینیای مهد هم دهوت شوده بودن...کامی هم طبخ مهمول خونه ی ما پلاس بود...مملی هم با مامانش اومده بود...یه کت شلوال کوچولوی سیاه با یه کلاوات قلمز پوشیده بود...انقد خنده دال شوده بود! کامی با همه ی دختلای مهدمون لوبوسی کلد...! بابا از بیلون یه کیک گونده خلیده بود...پنج تا شمع هم لوی کیک بود...چونکه من دیگه پنج سالم شوده...موقع فوت کلدن شمها ، تا من خواستم فوت کونم کامیه بی ادب هملو فوت کلد...! بهد خاله صهبا کیکو تخسیم کلدو همه کیک خولدیم!

بهد چلاغالو خاموش کلدیم و یکی یه دونه فشفشه به نینیا دادیم تا تو تالیکی هی تکون تکون بدن و بلخسیم...شیلا هم بلف شادی میزد...بهد همه از اون توخمه مولق لنگی ها بلدشتیم و زدیم تو سخف...از اونا که از توشون بلف میاد بیلون...بهد که توخمه مولقا تموم شود کامی ازمن پولسید : محشل دیگه توخمه مولق ندالین...؟ منم گوفتم: چلا تو یخچال دالیم...بهد کامی لفت از تو یخچال دو تا توخمه مولق آوولدو انداخت هوا...!وختی چلاغا لو لوشن کلدیم دیدیم که دو تا توخمه مولق لو سل بابا شکسته و زلده ی توخمه مولق از صولتش آویزونه...! کامیه دولوغگو گوفتش که کال مملی بوده...!

وختی داشتیم میلخسیدیم عمه دیبا لو دیدم که یه گوشه وایساده و همش منو نیگا میکنه...انگال داشت گلیه میکلد...بهد بابا لفت طلفش و گوفت : هــــــــــــــــی... کمون... چلا دالی گلیه میکنی ..." گودبای پالتی" که نیومدی...تولده...باید خوشحال باشی...!بهد عمه دیبا گوفت:چلا این بچه تو این سن و سال نباید سایه ی مادل بالا سلش باشه...!

وسطای جشن کامی میخواست بله دسشویی...ولی بلد نبود دکمه شلوالشو خودش باز کونه...بهد مامانش گوفت: قلبونت بشم...الان خودم میاد دکمه شلوالتو باز میکنم...! بهد کامی گوفت: نــــــه...تو نیاااااااااااا...خاله صهبا بیااااااااد شلوالمو دل بیاله...!!!

عمو مانی فیلملدالیه جشن لو بل عوهده گلفته بود و ازمون عسک میگلفت...ولی نمی دونم چلا همش دولبین لو شیلا بود... وختی مهمونی تموم شد و همه لفتن،عسکای دولبینو لیختیم تو کامپویوتل، بهد منو بابا و شیلا و خاله صهبا نشستیم عکسا لو نیگا کلدیم... عمو مانی همش از سخف و پاهامون عسک گلفته بود و بخیه عکسا هم از شیلا بود...من تو هیج کودوم از عسکا نبودم...! من نمی دونم کامی زیل صندلیه خاله صهبا چی گوم کلده بود که همش اون زیل لو می گشت...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 13:29  توسط محشل باستانی  | 

املوز هوا خیلی سلد بود...کولی هم بلف اومد...بابا گوفت اگه بیلون بلی ممکنه خدایی نکلده سلما بوخولی...من هم مهد نلفتم و همش تو خونه بودم...دیلوز مملی خدایی نکلده سلما خولده بود و هی سلفه میکلدو آب دماخشو می کشید تو چشماش... مملی از بس لباس پوشیده بودشبیه گوله ی کاموایی شوده بود...اگه هولش می دادی قل می خولد لو زمین...!من از اینکه املوز مهد نلفتم نالاحت نیستم...چونکه ممکنه خدایی نکلده سلما بوخولم...!

صبح نیشسته بودم کنال پنجله وبلف و نیگا می کلدم...میدونین بلف چه جولی دولست می شه...؟خاننمون تو مهد واسمون گفته... اول خولشید به دلیا ها و لودخونه ها می تابه ...بهد آب دلیا ها و لودخونه ها بوخال میشه و میله تو آسمون... بهد اونجا سلد میشه ومیلزه پایین ...اگه آبکی بود یهنی بالون... اگه سفید بود یهنی بلف...! 

بهد از ظهل که شیلا از ملدسه بلگشت با هم لفتیم تو حیاط و یه آدم بلفی دلست کلدیم...کامی اینا هم خونه ی شیلا اینا مهمون بودن...من از تو یخچال یه هویج آوولم و گوذاشتم جای دماخ آدم بلفی...شال گلدن بابا لو هم دودل کلدم و دول گلدن آدم بلفی پیچوندم تا سلدش نشه...!شیلا هم کلاهشو آوولد و گوذاشت سل آدم بلفی...! بهد کامی لفتش و از تو کوچه یه چوب گونده آوولد و چپوندش تو شیکم آدم بلفی...بهد من گوفتم : کامی...چلا آدم بلفی لو خلاب میکونی...این چیه زدی تو شیکمش...!؟ بهد کامی گوفت: این دودولشه...!!! بهد شیلا گوفت : محشلی...با کامی حلف نزن که خیلی پسر بی ادبیه...!

همین موقع صدای دل خونه اومد...خاله صهبا بود...ماشینشو آوولد داخل بهد اومدطلف ما...گوفت: وااااااااااای...چه آدم بلفیه خوگشلی...! بهد کامی گوفت : از شوما که خوگشل تل نیست ، نفـــــــــــــس...!!!بهد خاله صهبا گوفت :این چیه زدین توشیکمش...شمشیل خولده....؟! بهد کامی جواب داد : نه...این دودولشه...بزلگه...نــــــــــه...!!؟

بهد شیلا یکی زد تو سل کامی و کشیدش لو زمینو بلدش خونه...تو اتاخ خودش زندونیش کلد و دلم لوش قفل کلد...بهد خاله صهبا چوبه لو از شیکم آدم بلفی بیلون کشید...بهد لفت از خونه دولبینشو آوولد و هممون با آدم بلفی عسک گلفتیم...کامی هم از بالا هی داد و بیداد می کلد و موشت میزد به پنجله و هی می گوفت: منم میخواااااام عسک بگیلم...چلا دودولشووووووو دل آوولدین...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 13:9  توسط محشل باستانی  | 

املوز عصل من با شیلا با دو تا از دوستاش لفتیم سینما...سینماهه خیلی از خونه ی ما دول بود...یکی از دوستای شیلا اسمش" آذین" بود و یکی هم" کامولویا "...من از اول تا آخل فیلم خواب بودم...بهد که فیلمه تموم شود لفتیم پالک و بستنی خولدیم...بهد آذین و کامولویا خودافظی کلدن و لفتن خونه، چونکه دیگه شب شوده بود...ما هم سوال اتوبوس شودیم تا بلیم خونه...!

توی اتوبوس چون قسمت خانوما کولی شولوخ بود منو شیلا از زیل اون میله هه لفتیم تو قسمت آقاها وایسادیم ...بهد تو وسطای لاه یه آقایی تو شولوخی دستشو گوذاشت به یه جای بد شیلا و فشال داد...بهد شیلا یه فوحش بهش داد که من ندونستم یهنی چه ...بهد دوباله اومدیم تو قسمت خانوما...!

بهد که کولی تو اتوبوس بودیم شیلا از پنجله بیلون لو نیگا کلدو گوفت:اینجا کوجااااااس... فکل کونم اتوبوس لو اشتباهی سوال شودیم...! بهد که اتوبوس وایساد ما پیاده شودیم...! بهد شیلا گوفت: وااااااای...گوم شدیم محشل...حالا چیکال کونیم...!؟ من گوفتم: نمیدونم...بیا گلیه کونیم...!

بهد اومدیم کنال خیابون وایسادیم تا با تاکسی بلیم...هی آدمای مهلبون جولو پامون تلمز میکلدن و هی بوخ میزدن تا ما لو ببلن خونه!...انگال میدونستن که ما گوم شودیم...ولی نمی دونم چلا شیلا هی لوشو میکلد یه طلف دیگه و سوال نمیشود...بهد یه ماشین خالجکی خوگشل نزدیک ما تلمز کلد...بهد یه پسله ای که موهاش سیخ سیخی بود از ماشین پیاده شد و دل عخب ماشین لو باز کلد و گوفت: خانووووم دل خدمت باشیـم...!بهد من توند دویدمو سوال شدم...ولی شیلا اومد دستمو گلفت و پیادم کلد...!

بهد شیلا با موبایل یه خانومه زنگ زد به بابا تا با ماشین بیاد دنبالمون...شیلا خیلی تلسیده بود چونکه دیگه خیلی شب شوده بود...ولی من اصلا" نتلسیده بودم...به خودا لاس میگماااااااا...فقط خیلی جیش داشتم...! وختی بابا لسید شیلا توند پلید تو بغل بابا و گلیه کلد...ولی من نلفتم چون دیگه شلوالم خیس شوده بود...!!!

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 11:46  توسط محشل باستانی  | 

املوز موسابقه ی فوتبال پلسپولیس و استخلال بود...پلسپولیس یهنی آدمایی که لباس قلمز بپوشند...استخلال هم یهنی آدمایی که لباس آبی بپوشند...!!! بابا می گوفت این بازی خیلی موهمه...به خاطل همین همه خونه ی ما جمع شوده بودن تا بازی و از تیویلیزیون ببینن...! خاله صهبا هم کولی توخمه آوولده بودتا همه بوخولیم... شیلا هم یه پلچم قلمز با یه دونه بوق گونده آوولده بود و هی سل و صدا می کلد...!

دیلوز مملی تو مهد گوفتش که می خواد با باباش بله ولزشگاه و از اونجا بازی لو تماشا کونه...! بهد به من گوفت که یه لباس قلمز می پوشه که تو وسط تماشاگلا مهلوم باشه و من از تیویلیزیون بتونم اونو ببینم...! ولی نمیدونم چلا همه ی تماشاگلا لباس قلمز پوشیده بودن...من نتونستم مملی لوپیدا کونم...قلال بود لو یه پالچه ی قلمز بنویسه "محشل" و ببله ولزشگاه تا من از تیویلیزون ببینم...!!!

شیلا میگوفت که کامی هم میخواس با باباش بله ولزشگاه...ولی باباش قبل از بازی اونو توجیه کلده که به تیم موخالف و داول فوحش نده و فقط تیم محبوبشو تشویخ کونه...کامی هم همون موقع یه فوحش زشت به یه بازیکون داده بود...باباش هم اونو با خودش نبلده بود ولزشگاه...فوحشه انقد زشت بود که شیلا لوش نشد بگه...!

تو خونه ی ما همه به جز عمو مانی پلسپولیسی بودن...بازی که شولوع شد اول استخلال یه گول زد بهد عمو مانی پلید تو هوا...بهد پلسپولیس یه گول زد... بهد بابا پلید تو هوا...بهد دوباله پلسپولیس گول زد و همه پلیدن تو هوا ...بابا ازخوشحالی اشتباهی خاله صهبا لو گلفت تو بفل و فشال داد...بهد شیلا اومد کنال بابا نشست که اگه باز پلسپولیس گول زد بابا اشتباهی اونو بغل کونه...!!!

پلسپولیس بلنده شود...چونکه دو گول زد و استخلال یه گول زد...چون دو از یک بیشتل هست پس پلسپولیس بلنده شود...بابا انقد خوشحال بود که همه لو بوسید، حتی مامان شیلا لو...عمو مانی هم خیلی عصبانی بود ، کالد میزدی تو خونش دیگه دل نمی اومد...بابا از بس که جو گلفته بودش همه لو به شام دعوت کلد...!!!

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 11:45  توسط محشل باستانی  | 

املوز من و بابا لفتیم نمایشگاه نخاشیه خاله صهبا...می دونین نمایشگاه یهنی چه...؟ یهنی اینکه همسایه ی آدم نخاشیاشو بزنه به دیوال یه اتاخ گونده تا آدما ببینن و خوششون بیاد...! من هل چی به تابلو ها نیگا میکلدم نمیفهمیدم خاله صهبا چی کشیده...ولی بقیه میگوفتن "پست مدلن" کشیده... من نمیدونم چلا خاله صهبا به جای پست مدلن،خونه و دلخت و کوه نکشیده بود...تازه خیلی هم خوگشل تل میشد!

یه عالمه آدم اومده بودن نمایشگاه و داشتن پست ملدن ها لو نیگا میکلدن...خاله صهبا داشت با یکی از دوستاش که اونم نخاش بود صوحبت میکلد...اسمش "خاله یاسبن" بود...بهد خاله صهبا دست منو گلفت و به خاله یاسبن گوفت: این محشل همون علوسکه که تعلیفشو میکلدم...همسایه پایینیمونه...! بهد خاله یاسبن لپمو کشیدو گوفت: چطولی محشل نینی...؟ منم گوفتم: بی زحمت ، نینی شو بذال اولش !!!

چند تا خانوم یه گوشه دول بابا حلقه زده بودند و بابا داشت واسشون سخنلانی میکلد...میگوفت: این تابلویی که مشاهده میفلمایین تو سبک "کوبیسم" کال شوده...سبکی که بهد از انقلاب کبیل فلانسه پایه گذالی شود با حمله اسکندل به ایلان باستان آوولده شود و هنوز که هنوزه مهجول مونده...! بهد عمو مانی یه دفه مثل عجل مهلق از لا لسید...زد تو کمل بابا و گوفت: میبینم که دالی تک خولی میکونی...! بهد بابا عمو مانی لو هل داد یه گوشه گوفت: عجب اسبی هستی تو...دو ساعت بود داشتم لو مخشون کال میکلدم...!!!

شیلا هم با بابا و مامان و خاله اش و کامی اومده بود...کامی یه دسته گل خیلی گونده تو دستش بود که خودش از پشتش پیدا نبود...کامی میگوفت:من هنوز مهتقدم که خاله صهبا باید با من علوسی کنه...!!! شیلا هم مانتوی نوشو پوشیده بود و به جای اینکه تابلو هالو نیگا کنه هی پسلا لو دید میزد و زیل زیلکی میخندید...!

آخل شب ، یه آقایی هی از بولند گوی نمایشگاه می گوفت که: بازدید کنندگان محتلم ، وخت بازدید از نمایشگاه به اتمام لسیده...لطفا" سالن نمایشگاه لا تلک کنید...! بهد بابا داشت با دو تا خانوم صحبت میکلد که خانوما خودافظی کلدن و لفتن...بهد بابا داد زد: تموم شده که تموم شده...حالا چلا جمهیت لو متفلق میکونی...!!!

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 11:42  توسط محشل باستانی  | 

هنوز ماه لمضونه...ماه لمضون خیلی لوزه...بابا از بس که هل لوز لوزه می گیله لوپاش آب شوده...! من هم لوزه ی کله گونجکشی می گیلم...لوزه ی کله گونجکشی یهنی اینکه آدم فقط تا ظهل لوزه باشه بهدش دیگه لوزه نباشه...! من صبحا که از خواب پا میشم صبونه میخولم ...توی مهد هم خولاکیامو میخولم...ولی دیگه تا ظهل هیچی نمیخولم...هیچیه هیچی هاااا...به خودا لاست میگم...!!!

شیلا اینا املور شوله زلد نذلی داشتن...بهد موقه ی دلست کلدنش مامان شیلا به شیلا گوفت :بیا هم بزن و هل دوعایی که میخوای زیل لب بگو...! بهد شیلا چشماشو بست و یه چیزایی زیل لب بلغول کلد...! بهد منم چشمامو بستمو گوفتم: خاله...خاله...منم میخوام دوعا کونم...!!! بهدمامان شیلا منم بولند کلد تا شوله ها لو هم بزنم و دوعا کونم...منم دوعا کلدم که مامان افسانه دوباله بلگلده خونه و با بابا علوسی شه...!

بهد قلال شد منو شیلا ظلف ها لو بین همسایه ها پخش کونیم...شیلا با دالچین لوی شوله زلد ها یه چیزایی می نوشت...بهد به من گوفتش که: محشلی...این یکی ظلف که اینجاس، واسه شماس...اینو بذال من ببلم...! بهد من گوفتم: چلا لو ظلف ما با دالچین نوشتی 5...!؟ بهد شیلا خندیدو گوفت: قلبون خنگولم بلم...این 5 نیست...یه قلبه...!

بهد شیلا ظلف ما لو بلداشت ببله دله خونمون...منم باهاش لفتم...زنگ دلو که زد بابا دلو باز کلد...بهد گوفت: به به ...شیلا خانووووم....! بهد شیلا ظلف شوله زلدو به بابا دادو گوفت: "بفلمایین...نذلیه..."! بهد من گوفتم: بابا اینی که با دالچین لوش نوشته 5 نیستاااااا...عسک یه قلبه...! بهد بابا خندید و گوفت:یاااااااااااااامی...این شوله زلد خولدن داله...! بهد شیلاخجالت کشید و گوفت:"خودم دلست کلدمااا..."! بهد من گوفتم: شیلا چلا دولوغ میگی...تو که ملدسه بودی...مامانت دلست کلده...!!

ظلف خونه ی خاله صهبا لو من بلدم...ولی دستم به زنگ دل نمیلیسد...بهد کاسه لو گوذاشتم زمین و با دمپاییم زدم تو دلشون...که یه دفه دمپاییم از دست دل لفت و اوفتاد تو شله زلداااااا...! آقا چشمتون لوز بد نبینه...دمپایی لو دل آوولدم و با انگوشتم شله زلدا لو هم زدم...! بهد خاله صهبا دلو باز کلد...منم تند اون لنگه دمپاییمو پوشت سلم قایم کلدم...! بهد خاله صهبا گوفت:واااااااای... دستت دلد نکونه عسیسم...! بهد یه دفه گوفت: محشل چلا یه لنگه از دمپاییتو پوشیدی...؟!! بهد من گوفتم: اون لنگش...چیزه...گوم شوده...!!!

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 11:39  توسط محشل باستانی  | 

الآن ماه لمضون هست...آدما توی ماه لمظون لوزه می گیلن...لوزه یهنی اینکه آدم از صب تا شب هیچی نخوله وگلنه خدا می بینش...! بابا میگه من نباید آلان لوزه بگیلم چون کوچولو هستم...لوزه مال آدم بزلگاس...من هم هل وخت بوزولگ شودم میتونم لوزه بگیله ...ولی من یواشکی لوزه هستم...بابا هم نیمدونه...حتی شیلا هم نمیدونه...حتی خاله صهبا هم نمیدونه...!!!

املوز صب شیلا لو تو لاه پله دیدم که داشت میلفت ملدسه...چون که ملدسه ها دوباله باز شده...بهد ازش پلسیدم: شیلا تو لوزه ای...؟ بهد شیلا گوفت: نــــه...! بهد من گوفتم: چلااااااا...تو که بزلگی...! بهد شیلا گوفت: آخه ... چیزه ... عذل شلعی دالم ...! بهد من گوفتم: یهنی چـــــی...؟! بهد شیلا بوسم کلدو گوفت: محشلی من دیلم شده باید بلم...بهد تند دوید و لفت...!

بهدوختی اومدم خونه بابا داشت آماده می شد که بله سله کال...بهد من گوفتم : بابا تو عذل شلعی ندالی ...؟!! بهد بابا گوفت: منظولت چیه عسیسم...؟ بهد من گوفتم: آخه شیلا گوفتش که عذل شلعی داله و لوزه نمیگیله...! بهد بابا یه دفه بولند بولند خندید و اومد بغلم کلدو گوفت: نه عسیسم ... آقاها که عذل شلعی ندالن...!

ظهل تو کمد لباسام قایم شوده بودم...بهد بابا هی منو صدا میزد...بهد من گوفتم : بابا من اینجاااااااااام...تو کمد...! بهد بابا اومد و دل کمدو باز کلدو گوفت: اینجا چیکال میکنی عسیسم...؟ بهد من گوفتم: دالم سیب میخولم...! بهد بابا گوفت: خوب چلا لفتی تو کمد...؟ بهد من گوفتم: آخه لوزه هستم...میخوام خودا منو نبینه...! بهد بابا بغلم کلدو بوسیدم...!

شب عمو مانی اومده بود خونمون... با بابا داشتن صوحبت میکلدن...بهد عمو مانی به بابا گوفت: پایه ی یه ابسولوت هستی که...؟! بهد بابا گوفت: نه...این یه ماه و دول خلاف ملاف خط کشیدم...! بهد عمو مانی خندید و گوفت: چقد هم بهت نمیاد...! بهد من پلسیدم :عمو مانی... ابسولوت یهنی چه...؟ بهد عمو مانی گوفت: یه جول قاقالی لی هست عسیسم...!!!

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 11:34  توسط محشل باستانی  | 

املوز لوز تولد بابا بود...شیلا از صب اومده بود خونه ی ما... قلال شد به بابا چیزی نگیم و شب اونو سولپلایز کونیم...میدونین سولپلایز یهنی چه...؟ یهنی اینکه یکی ندونه که املوز تولدشه...!!! بابا صب که داشت آماده می شد بله بیلون گوفت: املوز باید به چند جا سل بزنم... شاید تا شب نیام خونه...! بهد من گوفتم : چه بهتل...!!! بهد شیلا جولوی دهنمو گلفت...!

نمی دونم چلا از صبح تلفنمون انقد زنگ میخولد...شیلا هم هی گوشی لو بل می داشت و میگوفت: علض کلدم اشتباه گلفتین ...خواهش میکونم دیگه زنگ نزنید...!!! من گوفتم : شیلا عسیسم ... خون خودتو کثیف نکن ...نیست که من خوگشل و یکی یه دونه هستم...پسلا هم هی زنگ میزنن و مزاحم میشن...! بهد شیلا گوفت : نه عسیسم...دوس دختلای بابا جونت هستن که زنگ میزنن تولدشو تبلیک بگن...!!!

شب که بابا اومد، همه خونه ی ما جمع شوده بودن...وختی بابا دلو باز کلد یه دفه چلاغا و فشفشه هالو لوشن کلدیمو همه با هم گوفتیم: تولــــــدت موووووووبالــــــک...!!! بهد بابا هم خندید و گوفت: اووووه مای گاد...!!! بهد من از خاله صهبا پلسیدم: خاله این یهنی سولپلایز...؟ خاله صهبا هم گوفت: آله عسیسم این یهنی سولپلایز...! بهدمن دوودیم و پلیدم تو بغل بابا ... بهد یه چشمه خالجکی  هم واسه بابا اومدم و گوفتم : هپی وانالتاین...!!!

بهد همه دول میز جمع شودیم...بابا شمها لو فوت کلد و ما دست زدیم...بهد کیک خولدیم ...خاله صهبا یه کیک گونده دلست کلده بود...تازه"جله" هم گلفته بود...میدونین جله یهنی چه...؟یهنی کیکی که هی تکون تکون بوخوله...! بهد من خواستم جله بوخولم... به بابا گوفتم: بابا یه قوشاق بده...! بهد بابا گوفت :عسیسم قوشاق اشتباس باید بگی قاشق...! بهد عمو مانی گوفت : منم وختی بچه بودم به قاشق میگوفتم : قاشاق...! بابا گوفت : من میگوفتم اسپـــون...! بهد شیلا از باباش پلسید: بابا من وختی کوچولو بودم به قاشق چی میگوفتم...؟ باباش گوفت : عسیسم تو به قاشق چیزی نمیگوفتی...! بهد همه خندیدن و شیلا ضایه شود...!!!

بهد نوبت باز کلدن کادو ها لسید...بابا اول کادوی منو باز کلد که صبح با شیلا خلیده بودیم...یه ناتیک  خوگشل...! فکل کنم بابا زیاد از کادوی من خوشش نیومد...!بهد کادوی شیلا که یه تی شلت سفید حوگشل بود...بهد کادوی خاله صهبا که یه کتاب و بود که نمیدونم اسمش آداب چی چی بود...بهد وختی بابا خواست کادوی عمو مانی لو باز کنه عمو مانی گوفت: " کادوی منو حالا باز نکن" بهد هم یه چشمک به بابا زد...! 

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 11:33  توسط محشل باستانی  | 

 املوز شیلا اینا مهمون داشتن...خالش اینا اومده بودن خونشون...شیلا یه پسل خاله داله که 5 سالشه...اسمش " کامی" هست...هل وخت میان خونه ی شیلا اینا من و کامی از صب تا شب با هم بازی میکونیم...کامی خیلی پسل فوضولی هست...همون اول صبح که لسیده بودن دل ماشین لو مـــوحکم بسته بود و دست بابای شیلا لای دل مونده بود... تازشم کامی همیشه موهای شیلا لو میکشه...!

عمه دیبا همیشه به بابا میگه : نذال محشل با این پسله ی توخس بازی کونه... این جانول خیلی ختلناکه...! بابا هم همیشه کامی لو : " توله جن" صدا میزنه...! کامی یه بال یه دونه میخ به من داد و  گوفت : اینو بوکون تو پیلیز بلق تا مث چلاغ لوشن بشی...! ولی من تلسیدم و گوفتم: نمیخوام...! تازشم یه بال که تو خونه تهنا بودیم به من گوفت محشل بیا شلوالامونو از پامون بکشیم پایین...! منم بش گوفتم : بی ادب...!

کامی هر پنج  دیقه یه بال هی منو میبوسید... مامانش میگوفت: الــــــــــــهی قلبونش بلم ... کامی تو مهد هم که هست هی همه دختلالو و پسلا میبوسه... عادتشه  پسلم...! بهد من به کامی گوفتم : حیف که مملی اینجا نیست... وگلنه یه کف گولگی می اومد تو صولتت که عادتت از کلت بپله...!!!

بهد از ظهل با کامی لفتیم خونه ی خاله صهبا... خاله صهبا بلامون میوه و شوکولات آوولد... کامی چال تا سیب گونده لو با پوست خولد...به خودا لاست میگماااااااا...تازشم  کووولی شوکولات لیخت تو جیب شلوالش... یکی از گلدونای خاله صهبا لو هم شیکوند ... تازشم هی به خاله صهبا میگوفت : تو چلا علوسی نمیکونی... بیا با من علوسی کن...!!! تازه وختی از خونه خاله صهبا اومدیم بیلون کامی گوفت:محشلی خاله صهبات عجب دافیه هاااااااااا ...!

عصلی با کامی لفتیم از سوپلی محل لوپ لوپ بخلیم... بهد وختی داشتیم بلمیگشتیم کامی جولو دل یه خونه وایساد و گوفت: بیا زنگ دل این خونه لو بزنیم و فلال کونیم...! منم گوفتم :باشه...! بهد کامی زنگ زد و توند فلال کلد...بهد من هل کالی کلدم دستم به زنگ نلسید...بهد یه آقاهه که از اونجا لد می شد گوفت:" کوچولو دستت به زنگ نمیلسه...؟ بذال خودم بلات زنگ میزنم...!" بهد وختی آقاهه زنگ زد منم توند دویدمو  لفتم...!

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 11:32  توسط محشل باستانی  | 

ما هفته ی گوذشته شومال بودیم...من بودم و بابا و عمو مانی... اینقد خوش گوذشت... ما هل لوز میلفتیم تو دلیا شنا میکلدیم... تازه من با شن های کنال دلیا خونه و قلهه میساختم...تازشم یه عالمه گوش ماهی و سنگهای خوگشل خوگشل جمع کلدم... ما اونجا تو یه ویلا بودیم...میدونین ویلا یهنی چه...؟...ویلا یهنی خونه ای که کنال دلیا باشه...ولی"ویلا با ژیلا" که بابا میگوفت لو نمی دونم یهنی چه...؟ فکل کونم یه خولده از ویلا بوزولگتل باشه...!

 

بابا و عمو مانی از صب تا شب کنال دلیا بودن و هی باخانوما شوخی میکلدن و میخندیدن...یه بال دو تا خانم کنال دلیا بودن بهد بابا به عمو مانی گوفت: هـــــی...لوک ات دوز تو چیـــــــکس هو نید دیـــــــــــکس...!!! بهد بولند شود و لفت طلفشون... بهد عمو مانی داد زد و گوفت: مواظب باش سگاشون هم پوشت سلشون هستن... ولی من هل چی نیگا کلدم پوشت سلشون به جز تو تا آقا ، هیچ سگی نبود...!!!

 

تو ویلای کنالی ما یه حاج آقا با خونوادش بود...بهد یه لوز که آقاهه کنال دلیا بود منو بابا و عمو مانی لفتیم پیشش...بهد بابا گوفت: سلامون علیکوم حاج آقا...صباح الخیل...! بهد حاج آقاهه گوفت : سلامون علیکوم و لحمه لله...! بهد بابا به خانومایی که تو دلیا شنا میکلدن اشاله کلد و گوفت: حاج آقا ملاحظه میفلمایین نعمت های الهی لو...؟!!! بهد حاج آقاهه هم گوفت: بله...دلیا یکی از آیات و نشانه های عظیم الهی است...!!! بهد بابا و عمو مانی سلشون لو چلخوندن اونطلف یواشکی زدن زیل خنده...!

 

یه بال که داشتم تو دلیا شنا میکلدم نزدیک بود غلخ بشم...  به خدا لاست میگمااااااااااااااا... آب تا سل زانوهام بود...بابا و عمو مانی هم داشتن قلیون میکشیدن ولی حواسشون به من بود که زیاد ازشون دول نشم... اما یه دفه یه موج گووونده اومد بهد من اوفتادم و غلخ شودم... تازشم کلی آب خولدم...بهد بولند شودم سل پا وایسادم و گلیه کلدم...خوب شد غلخ نشدم وگلنه گم میشدم...!

 

من دلیا خیلی دوس دالم... من اونجا کولی شنا کلدم... کولی هم با بابا اسب سوالی کلدیم... تازشم بولونزه هم شودم...میدونین بولونزه یهنی چه...؟ یهنی اینکه آدم از بس تو آفتاب هست پوستش بولونزه می شه...!!! بولونزه خیلی خوگشل هست... مملی وختی قیافمو اینجولی ببینه حتما" کوپ میکونه...!!!

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 11:31  توسط محشل باستانی  | 


من املوز یه جوووک یاد گلفتم... یکی از بچه های مهد بهم یاد داد...  می دونین جوووک یهنی چه...؟ جوووک یهنی چیزی که خنده دال باشه...! املوز تو کلاس که بودم گوفتم : خانوم اجازه من یه جووک بلدم... بگم...؟ خانوم هم گوفت : آفلین...بگو عسیسم...! بهد من گوفتم: یه لوز یه خانومه لشتی... بهد یه دفه خانوم گوفت بسه محشل جان بقیشو نگو...! تازشم ظهل  لفتم خونه شیلا اینا... بهد لفتم تو آپشز خونشون تا جوووکمو واسه مامان شیلا بگم... بهد گوفتم : یه لوز یه خانومه لشتی ... بهد یه دفه شیلا جولوی دهنمو گلفت و گوفت: محشلی بیا بلیم تو اتاخ من تا یه چیزی نشونت بدم...!

 

بهد از ظهل دم دل خونه بودم که اون خانومه که تازه همسایمون شوده لو تو لاپله دیدم...یه عاااااااالمه خلید کلده بود ...بهد به من گوفت: عسیسم اینا لو کمکم میالی بالا...؟ منم گوفتم: آله عسیسم...! بهد وختی لسیدیم دل خونشون بابا هم سل لسید بهد خانومه به بابا سلام کلدو گوفت: این آبنبات شوما به من کمک کلد تا این خلت و پلتا لو بیالم بالا ...حالا بفلمایین تو دل خدمت باشیم...بهد بابا گوفت باشه و لفت تو خونه ی خانومه...! خانومه اسمش "خاله صهبا" بود و تهنا زندگی میکلد...لو تموم دیوالای خونشون تابلوی نخاشی آویزون بود که همه لو خودش کشیده بود... بابا گوفت: فنتززززززتیک...کال شما واقعا" بی نظیله...! خاله صهبا گوفت: شما نخاشی دوس دالین...؟ بابا هم گوفت: البته...من 15 ساله نخاشی می کشم...!بهد خاله صهبا گوفت چه سبکی کال میکونین...؟ بابا هم گوفت: سبک...؟ چیز... آها..."پاپ"...!!!

 

بهد خاله صهبا یه جهبه شوکولات خالجکی آوولد بهد من دو تا شوکولات بلداشتم... بهد وختی خاله صهبا و بابا داشتن صوحبت میکلدن من گوفتم : خاله... یه دونه دیگه از این شوکولاتا بلدالم...؟ بهد خاله صهبا گوفت: هل چند تا که دوس دالی بلدال علوسک...! بهد وختی دم دل بودیم و خواستیم خودافظی کونیم من گوفتم : خاله...بلم یه دونه دیگه از اون شوکولاتا بلدالم...؟ بهد بابا گوفت: عسیسم ملیض میشیا...! بهد خاله صهبا لفت و جهبه ی شوکولاتلو آوولدو داد بهم...!تازشم یکی از

تابلوهاشم داد به بابا...! بهد به بابا گوفت: هُپ تو سی یو ,اگین..! بهد

 بابا گوفت: می تو هانی...! منم گوفتم: یستلدی...!!!

 

عصلی خاله شیلین یه سل اومده بود خونه ی ما...بهد اون تابلوهلو که خاله صهبا به بابا داه بودو دید و به بابا گوفت: میبینم که زدی تو کال نخاشی...اینو از کوجا گلفتی...؟بهد بابا گوفت: اینو...؟! بهد یه دفه من گوفتم: اینو نخلیدیم که...اینو خاله صهبا بهمون داده...خاله صهبا همسایه ی جدیدمونه...تهنا زندیگی میکونه...نخاش هم هست... انقد خوگشله... خیلی هم مهلبونه... تازشم یه جهبه شوکولات خالجکی هم به من داد...!بهد خاله شیلین گوفت :چشمم لوشن...! بهد بابا یواشکی گوفت: آنتن بزلگ کلدیم...!

 

شب عمو مانی و بابا داشتن فوتبال نیگا میکلدن... بهد عمو مانی میگوفت این تیم بازیو میبله و بابا میگوفت نه اون یکی تیم میبله...بهد بابا گوفت: شلط میبندیم لو هل چقد پول که تو کیف جیبیمون هست...؟ عمو مانی گوفت : باشه...!بهد تیم عمو مانی بلنده شود... بهد بابا کیف پولشو انداخت زیل کاناپه...بهد عمو مانی گوفت: یالا شول کن هل چی لو که تو کیفته...؟ یه دفه بابا بوووولند خندید و گوفت : کیف پولم هملام نیست...! بهد من کیف بابا لو از زیل کاناپه بلداشتم و گوفتم : بابا کیفت ایناهاش افتاده بود زیل کاناپه...!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 11:30  توسط محشل باستانی  | 

 دیلوزظهل با بابا میخواستیم بلیم بیلون ناهال بوخولیم...وختی بابا داشت ماشین و از خونه می آوولد بیلون...دیدیم یه خانومه که همسایه جدیدمون بود هم ماشینشو آوولد بیلون... بهد خانومه وختی بابا لو دید عینک آفتابیشو بالا زد و یه لبخند زد... بهد بابا اصلا" بش محل نذاشت... فقط ابلوهاشو بابا کشید و یه نگاه عاقل اندل سفیه به خانومه انداخت...بهد وختی خواست سوال ماشین شه یه دفه یه گونجشکه از بالا ان کلد لو کت بابا... بهد بابا کتشو نیگا کلد و گوفت: َََشششت...!!! بهد خانومه یه دفه بولند خندید و یه تیک آف کشید و لفت...!

 

 دیشب با بابا و شیلا لفتیم شهل بازی...انقد اسباب بازی بود... بابا و شیلا سوال یه کشتی گووونده شودن که پلواز میکلد... اما من تلسیدم باشون سوال شم... شیلا هم خیلی تلسیده بود چونکه اصلا" دست بابا لو ول نمیکلد...! بهد منو شیلا از اون ماشین بلقی ها سوال شودیم... تازشم تو شهل بازی چند تا صندوخ صدقات بود که شکل فیل و کله خل بودند... بابا ها پول مینداختن توش و بچه ها سوال میشدن و صندوخ صدقاته هم هی تکون تکون میخولد...!!! 

 

املوز صب لیوان ملدسه ام گوم شده بود...همه جا لو گشتمااااا اما نبود... بهد لفتم اتاخ بابا لو هم بگلدم... بهد وختی کشوی میز بابا لو باز کلدم یه بادکونک کوچوووولوی قلمزو دیدم...اینقد خوگشل بود...اندازه ی یه انگوشت بود...! بهد یکی دیگه هم دیدم که سبز بود...بهد یه بسته از این بادکونکا لو هم دیدم... فکل کونم بابا واسه من گلفته... ولی یادش لفته بهم بدش...من هم هملو بلداشتم و گوذاشتم تو کیف ملدسه ام...!!!

 

بهد تو مهد یکی از اون بادکونکا لو دادم به مملی... مملی هل چی فوووووت میکلد باد نمی شد... بهد گفتش که: شاید سولاخ باشه...! بهد خانوم معلم گوفت: محشل ... این چیه تو دستت...!؟ بهد من گوفتم : بادکونکه...خانوم ببین چقد خوگشل و کوچوووولویه...تازشم یه بسته دیگه هم تو کیفم دالم...!!! بهد خانوم همه ی بادکنکا مو گلفت و منو بلد دفتل مدلسه...! بهد به بابام زنگ زد و گفت: محشل جان با خودش کاندوم آوولده مهد...! بهد من گوفتم :خانوم اجازه کاندوم یهنی چه...!؟ بهد خانوم گوفت :"بولو از بابات بپلس..."!!! فکل کونم حلف زشتی باشه...!

 

بهد لفتم تو کلاس دیدم یه پسله کیفمو باز کلده و داله خولاکیامو میخوله... بهد من گوفتم:چرا دالی خولاکیای منو میخولی...؟ بهد پسله گوفت: دلم میخواد...!بهد من گوفتم: بولو گومشو... بی ادب کاندوم!!! بهد مملی یکی زد تو سل پسله...بهد پسله سیب مو ساندیویچ مو بلداشت و فلال کلد...بهد مملی از من پلسید : محشل کاندوم یهنی چه...؟ بهد من گوفتم : نمیدونم...ولی حلف زشتیه...!!!

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 11:29  توسط محشل باستانی  | 

دیلوز تو مهد بین بچه ها یه مسابقه ی دو بلگذال کلدن...همه ی بابا ها و مامانا هم اومده بودن...بابا و خاله شیلین و شیلا هم اومده بودن ...کیک و آب میوه هم واسه من آوولده بودن...بهد که مسابقه شولوع شد همه مامانا و بابا ها بولند بولند بچه هاشونو تشویخ میکلدن، هی سوت می زدن و جیخ و داد میکشیدن، بابا و خاله شیلین و شیلا هم هی تو جمهیت موج مکزیکی لاه مینداختن...!!! تازه شیلا سوت بولبولی هم میزد...!!! من خیلی توند دویدم اما بین بیست وچال نفل بیستوم شودم... مملی هم چالم شود...!

 

املوز با خاله شیلین تو اتاخم داشتیم آلبوم عسکامو تماشا میکلدیم... که یهو بابا اومد تو اتاخ وگوفت که عمه دیبا اومده... بهد به خاله شیلین گوفت که زود بله تو کمد لباسای من قایم بشه... وختی عمه دیبا اومد تو اتاخ نشست کنال من و آلبومم لو نیگا کلدیم ... یه دفه یه صدا از تو کمد من اومد...عمه دیبا گوفت :این چه صدایی بود...؟! من گوفتم : فکل کونم صدای موبایل بود...!!! بهد بابا گوفت: نه...صدای علوسک محشل بود که از تو کمدش اومد...!!! بهد من گوفتم: ولی بابا انگال صدای موبایل بوداااااا...!!!

 

املوز لباسامو بلداشتم که بلم حموم ... بهد اون علوسک بوزولگم هم با خودم بلدم حموم که اونم حموم کنه... بهد همه ی لباسای علوسکم هم از تنش دل آولدم... بهد عمه دیبا سل لسید و گوفت : اوا خدا ملگم بده...چلا لباسای علوسکتو دل آوولدی...؟ بهدمن گوفتم : خوب علوسکم هم میخواد حموم کونه...! بهد عمه دیبا گوفت : زود لباساشو تنش کن عمه جون...زشته...! بهد من گوفتم : کوجاش زشته...علوسک به این خوگشلی...!

 

ظهل عمه دیبا ناهال واسمون سبزی پولو با ماهی دلست کلده بود... من ماهی دوس نداشتم... بهد ناهال لو لفتم خونه ی شیلا اینا ...مامان شیلا قولمه سبزی دلست کلده بود... بهد از ناهال هم با شیلا لفتیم تو اتاخشو من با علوسکاش بازی کلدم ... تازه شیلا یکی از علوسکاشو داد واسه خودم...تازشم بهم یاد داد که اسممو به خالجکی بنویسم... به خدا لاست میگماااااااااااا... نیگا کن

                                                     

چال شنبه تولد شیلاس... عصلی با بابا لفتیم واسش کادو بگیلیم... بهد نمی دونستیم چی بگیلیم واسه تولدش...بهد من یه دونه "خاک انداز" خوگشل تو یه مخازه دیدم...بهدش به بابا گوفتم : بابا این خاک انداز لو بگیلیم واسش...ببین چقدل خوگشله...؟! بهدش بابا گوفت: نه عسیسم... آخه خاک انداز که به دلدش نمی خوله...! بهد من گوفتم : یالاااااااااااا... همینو بگیلیم... یالااااااااااااا...! بهد بابا گوفت : آخه زشته عسیسم...! بهد من بولند بولندگلیه کلدم... بهد همه ی آدما داشتن نیگامون میکلدن... بهد بابا مجبول شد بله خاک اندازلو بگیله...! تازشم بابا یه کادوهه دیگه هم واسه شیلا خلید...!

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 12:44  توسط محشل باستانی  | 

 

املوز صبح خانوم معلم اومده بود خونمون...با بابا نشسته بودن صوحبت می کلدن...منم داشتم با علوسکم بازی میکلدم... بهد خانوم معلم دستشو انداخت گلدن بابا... بابا به من گوفت : محشل ...عسیسم... بلو از تو کابینت آپشز خونه چند دونه نوخود سیاه بلدال بیال... منم لفتم تو آپشز خونه ولی نفهمیدم بابا نوخود سیاه واسه چی می خواد...بهد هل چی گشتم همه کابینت ها لو نوخود سیاه پیدا نکلدم...بهد اومدم به بابا گوفتم : باباهمه جالو گشتم نبود... فکل کونم نوخود سیاهامون تموم شده...! بهد بابا و خانوم معلم بولند خندیدن...بهد بابا بغلم کلدو بوسیدم و گوفت :قلبون دختل خنگم بلم...!!!

 

من تا الآن هشت تا ناتیک جمع کلدم ... یکیشو از تو کیف عمه دیبا بلداشتم ... دو تاشو از تو اتاخ شیلا... چال تا هم از وسایل خاله شیلین...یکی هم اون بال که با خاله شیلین لفته بودیم خلید، از تو یه مغازه بلداشتم...! من ناتیک خیلی دوست دالم ... دوس دالم خیلی زیااااد ناتیک داشته باشم ... خیلی هاااااااااااا... هشتادو صد تااااااا بیستاااااااا...!!!

 

املوز یه نخاشیه خوگشل کشیدم ...بهد لفتم به بابا نشون دادم... بابا بغلم کلد و گوفت : خیلی قشنگه عسیسم... حالا بگو ببینم چی کشیدی...؟ منم گوفتم : عسک یه آقا گاوه با علف ...! بهد بابا گوفت : پس کو علفاش...؟ من گوفتم : آقا گاوه همشو خولده...! بهد بابا گوفت : پس کو گاوه ...گاوه لو هم که نکشیدی عسیسم...؟ منم گوفتم: آخه همه علفا تموم شد...لفت...!

   

هل وخت تیویلیزیون فوتبال داله عمو مانی میاد خونه ی ما تماشا میکنه... انگال خودشون تیویلیزیون ندالن... با بابا می شینن و پاهاشونو میندازن لو میز و صدای تیویلیزیونم زیاد زیاد میکونن... هل توپی هم که گول نمیشه کولی داد میزنن...تازه عمو مانی بهضی وختا فوحش هم میده...! یه کیلو توخمه هم تا آخل بازی میخولن... تازشم عمو مانی پوسته توخمه ها لو میلیزه لو فلشمون...!

 

بابا میگه بلزیل قهلمان جام جهانی می شه.... اما عمو مانی میگه آلمان قهلمان می شه... خاله شیلین هم میگه قهلمان واقعی صدا و سیماست...که دل همه حال یال دوازدهم تیم ملی ماست...! اما من دوس دالم ایلان قهلمان شه...! املوز مملی میگوفت شوموشک قهلمان جام جهانی می شه... مملی چقدل خنگه... فکل می کونه شوموشک کشوله...!!!

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 12:43  توسط محشل باستانی  | 

املوز صبح بابای شیلا اومده بود دل خونه ما...از بابا پیچ گوشتی می خواست... میگوفت که دل دستشوییشون خلاب شده...دیگه باز نمیشه...شیلا هم مونده اون تو...! بابا هم چند تا پیچ گوشتی بلداشت و لفت خونه ی شیلا اینا...! طفلی شیلا... تو مستلاح گیل کلده... حالا چطولی مشخاشو بنویسه...!

عصلی با خاله شیلین لفتیم بیلون خلید کونیم... بهد همینجول که میلفتیم یه خانوم چادلی اومد به خاله شیلین گوفت که موهاشو ببله زیل لوسلیش...خانومه فقط دماغش از چادل بیلون بود...! بهد به من نگاه کلد و خندید... من خیلی تلسیدم... لفتم پوشت خاله شیلین قایم شدم... خاله شیلین گوفت : نتلس عسیسم...خانم که نمی خواد ما لو بوخوله...فقط می خواد ما لو لاهنمایی کنه تا در جامعه ای بهتل زندگی کونیم...!

 

غلوب که بلگشتیم دیدیم عمه دیبا دم دل خونه است...خاله شیلین آلوم تلمز کلد وگوفت محشل بولو خونه...خودشم سلشو آولد پایین تا عمه دیبا نبینش...بهد من از ماشین پیاده شدم... بهد لفتم پیش عمه دیبا گوفتم : سلام عمه جون...! عمه دیبا گوفت: سلام عسیسم ..اینجا چیکال میکنی...؟ ببینم این ماشین اون خانومه شیلین نیست..؟! منم گوفتم : نه.. این ماشین بابای شیلاست...! یه دفه بابا ی شیلا از دول با ماشینش لسید...من خیلی ضایه شدم...!!! خاله شیلینم گازشو گلفت و لفت...!!!

 

آخل شب موقه ی خواب بابا اومد واسم قصه بگه... بابا همیشه قصه ی بزبز قندی لو میگه... آخه فقط همین یه قصه لو بلده... اونم از مامان افسانه یاد گلفته...تازشم مامان افسانه بهتل از بابا قصه میگوفت